جادوگر شهر رمرد
-
تاریخ: 1395/12/10 ساعت: 1:03
* دروتي دختركي اندوهگين است . چون زن بدجنس دهكده ميخواهد سگش توتو را از او بگيرد .او از شدت نااميدي نزد عمو هنري و عمه اما ميرود تا راز دلش را با آنها بگويد . اما آنها هزار كار و گرفتاري دارند ، به او ميگويند : برو پي كارت .دخترك به سگش توتو ميگويد : آن بالاها ... بالاي آسمانها ... آنجا كه همه مردم...
هر چه هست و نيست
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 12:07
از حضرت العبد : محمد تقي بهجت هر چه هست و نيست ، در " الا ليعبدون " است .در عبودست خداوند است ، در تحصيل رضاي خداوند است : در اعتقادات و عمليات ؛بايد بدانيم که حق ميل به يمين و يسار نداريم ، بايد فقط در صراط مستقيم باشيم . [ ان عبدوني هذا صراط المستقيم ] . بايد بدانيم که تمام سعادت در اين است که موف...
چهل سال براي خودم
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 9:50
چهل سال براي خودت بودي !يعني 480 ماه ، يعني 14600 روز .چهل سال هر چي دلت خواست ، گفتيچهل سال هر چي دلت خواست ، ديديچهل سال هر چي دلت خواست ، شنيدييعني چهل سال هر چي دلت خواست ، كردي .بيا و چهل روز براي خدا باش ! فقطچهل روز .يعني هر چي دلت خواست ، نگو !هر چي دلت خواست ، نبين ! هر چي دلت خواست ، نشن...
بيدل
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 9:50
بي دلي مي گفت در پيش خداي :که اي خداي آخر دري بر من گشايرابعه آنجا مگر بنشته بود ، گفت :اي عاقل کي اين در بسته بود ؟!در گشا دست اي پسر ليکن تو رويسوي آن در کن ، مراد خود بجوي از : عطار بي دل : مراد در اينجا ، غافل است .در پيش خداي : کنار خانه کعبه .رابعه : عارفهء قرن چهارم .
زيباترين قصه ء کوتاه
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 9:05
مادر يلدا گفت : " يلدا دخترم کتابت را بيار تا برات قصه بخونم . "يلدام با خوشحالي سمت اطاقش دويد و در حالي که کتاب را بالاي سرش تکون ميداد ، آمد و آروم پيش مادرش نشست مادر کتاب و گرفت و شروغ بخوندن کرد : " يکي بود ، يکي نبود . غير از خدا هيج کس نبود ؛ "باقي قصهء همسرم را نشنيدم ! چون زيباترين قصه ء ع...
الهي نامه
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 9:05
و سرانجام او را ( يوسف را ) به بهاي اندکي - چند درهم - فروحتند . و نسبت به او بي رغبت بودند .الهي ! من نيز خود را به بهاي اندکي - چند گناه - فروختم . و نسبت به حقيقت خويش بي رغبت هستم .