خرید بک لینک

مادر يلدا گفت : " يلدا دخترم کتابت را بيار تا برات قصه بخونم . "


يلدام با خوشحالي سمت اطاقش دويد و در حالي که کتاب را بالاي سرش تکون ميداد ، آمد و آروم پيش مادرش نشست 


مادر کتاب و گرفت و شروغ بخوندن کرد : " يکي بود ، يکي نبود . غير از خدا هيج کس نبود ؛ "


باقي قصهء همسرم را نشنيدم ! چون زيباترين قصه ء عمرم را شنيدم ؛

برچسب: نویسنده: بنیامین محمدپور تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 9:05

صفحه بندی