مادر يلدا گفت : " يلدا دخترم کتابت را بيار تا برات قصه بخونم . "
يلدام با خوشحالي سمت اطاقش دويد و در حالي که کتاب را بالاي سرش تکون ميداد ، آمد و آروم پيش مادرش نشست
مادر کتاب و گرفت و شروغ بخوندن کرد : " يکي بود ، يکي نبود . غير از خدا هيج کس نبود ؛ "
باقي قصهء همسرم را نشنيدم ! چون زيباترين قصه ء عمرم را شنيدم ؛
برچسب:
نویسنده: بنیامین محمدپور