* دروتي دختركي اندوهگين است . چون زن بدجنس دهكده ميخواهد سگش توتو را از او بگيرد .
او از شدت نااميدي نزد عمو هنري و عمه اما ميرود تا راز دلش را با آنها بگويد . اما آنها هزار كار و گرفتاري دارند ، به او ميگويند : برو پي كارت .
دخترك به سگش توتو ميگويد : آن بالاها ... بالاي آسمانها ... آنجا كه همه مردم خوشبختنند وحتي يك آدم بد جنس هم پيدا نميشود ، يك جاي خيلي عالي هست كه ميخواهم آنجا باشم . ناگهان تند بادي از جانب كانزاس ميآيد و دروتي و توتو را بلند ميكند و به بالاي آسمان به شهر زمرد ميبرد .
در ابتدا همه چيز خوب وخوش بنظر ميرسد ، اما دوباره همان تجربه ها و ترسهاي قديمي از نو سر بر ميآورند . اكنون زن بد جنس دهكده به پيرزن جادوگر و وحشتناكي بدل شده كه باز قصد ربودن توتو را دارد . وحالا دروتي چقدر دلش ميخواست كه ميتوانست به دهكده خودش در كانزاس باز گردد. اما به او گفته اند بهتر است جادوگر شهر زمرد ر ا پيدا كند ، چون او بسيار نيرومند است و ميتواند خواسته اش را بر آورده كند .
دروتي هم جستجو را آغاز ميكند تا جادوگر شهر زمرد را پيدا كند . در راه مترسكي را ميبيند كه چون مغز ندارد بسيار ناراحت است . مرد آهني را ميبيند كه چون قلب ندارد بسيار ناراحت است . و به شيري برميخورد كه چون دل وجرات ندارد بسيار ناراحت است . دروتي هم به آنها ميگويد : بياييد همگي نزد جادوگر شهر زمرد برويم . زيرا هر چه بخواهيم او به ما ميدهد . يك مغز به مترسك ، يك قلب به مرد آهني و دل وجرات به شير .
در راه با تجربه هاي متفاوتي روبرو ميشوند . چون جادوگر بد جنس تصميم گرفته دروتي را به چنگ بيآورد ، تا توتو و دمپايي ياقوتي رنگي را كه از دروتي محافظت ميكند بدزدد .
سرانجام به قصر شهر زمرد ميرسند و سراغ او را ميگيرند . اما همه پاسخ ميدهند كه تاكنون كسي نتوانسته او را ببيند . چون جادوگر به طرز اسرار آميزي در قصر زندگي ميكند . اما به كمك فرشته خوب شمال وارد قصر ميشوند . و در آنجا ميبينند كه جادوگر همان شعبده باز قلابي است كه در دهكده ي دروتي در كانزاس زندگي ميكند .
همه نااميد ميشوند . چون فكر ميكنند ديگر نميتوانند به آرزوي خود برسند . اما فرشته خوب شمال به آنها نشان ميدهد كه پيشاپيش به آرزوي خود رسيده اند . از آنجا كه مترسك هر گاه با حادثه اي روبرو ميشد ، ناچار بود تصميم بگيرد كه چه كند ، پس مغز پيدا كرده است . مرد آهني متوجه ميشود دروتي را دوست دارد ، پس قلب پيدا كرده است . شير هم پر دل و جرات شده ، چون هرگاه ماجرايي پيش ميآمده مجبور بوده شجاعت نشان بدهد .
فرشته خوب شمال از دروتي ميپرسد : تو از تجربه هاي خود چه آموختي ؟ و دروتي پاسخ ميدهد : " آموختم كه چيزي كه ميخواهم در خانه خودم و در حياط خودم است . " آنگاه فرشته خوب شمال عصاي سحرآميزش را بلند ميكند و دروتي را دوباره به خانه اش باز ميگرداند.در همين حال دروتي از خواب بيدار ميشود و ميفهمد كه مترسك و مرد آهني و شير همان مرداني هستند كه در مزرعه عمويش كار ميكنند . و خيلي هم خوشحالند كه دروتي دوباره پيش آنها بازگشته .
" اين قصه به ما ميآموزد كه اگر از مشكلات خود بگريزيم آنها مارا تعقيب خواهند كرد . "
از هيچ وضعيتي ناراحت نباشيد تا وزن و سنگيني خود را از دست بدهد . يك قانون سري ، بي اعتنايست كه ميگويد : هيچ يك از اينها تكانم نميدهد .به زيان روزمره ميتوانيم بگوييم : كه هيچ كدام از اينها ناراحتم نميكند. وقتي كه از هيچ چيز آزرده نشديد ، نارحتيهاي بروني هم ناپديد خواهد شد.
برچسب:
نویسنده: بنیامین محمدپور